تبليغاتX
دل نوشته
عاشقانه،عارفانه

آره لعنت به اين روزگار، باهات موافقم

خيلي نامرده، نامردتر از اون چيزي كه فكرشو بكني

تو بدترين لحظات، تو سخت ترين شرايط ازت رو برمي گردونه،دشمنت ميشه

وقتي مي دونه تنهايي، هيچكي باهات نيست،حالتو مي گيره جوري كه آدم كفرش بالا مياد

ديگه دوست نداري حتي يك دقيقه ي ديگه زنده بموني

نمي دونم،نمي دونم،واقعا نمي دونم

فقط مي تونم بگم لعنت به اين روزگار،تف به اين زندگي

براي چي براي يك دفعه كه شده موافقمون نيست

ولي اي كاش براي يك بار كه شده با ما باشه

(انشا الله)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:4  توسط محسن رستمی  | 

عشق كليد قلبهاست

 

چرا بعضي قلبها حالا ديگر چيزي نيستند ،جز تكه اي سنگ كه از خون چشم ها رنگ گرفته

و تپش رو به زوالشان نوايي نيست جز آهنگ غم آلود خاطرات ويران شده!

آيا به تاراج رفت آن لحظات هميشه سبز و آرام؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:0  توسط محسن رستمی  | 

در غبار به جا مانده از سكوت،در خلوت ياسهاي پر احساس

كنار آيينه هايي از جنس باران،هر كجا كه تنهايي مي شكند

هر كجا كه اولين فرشته خد ا را صدا مي زند

روي زمزمه هاي گل سرخ

به دنبال تو مي گردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:59  توسط محسن رستمی  | 

خدا یعنی عشق
آیا تا بحال عاشق شده ای؟
اگر عاشق شده باشی
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی صداقت
آیا صداقت داشته ای؟
اگر همواره صادق بوده ای
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی زیبایی
آیا تا کنون زیبایی آفریده ای؟
اگر شاهد زیبایی در یکی از هزاران نوع آن بوده ای
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی خوبی
اگر کار خوبی انجام داده و یا حتی به آن فکر کرده باشی
اگر خوبی را خوب تشخیص می دهی
پس خدا را یافته ای.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:22  توسط محسن رستمی  | 

  بنام فرمانده ی طبیعت

 

ورق دیگری از شناسنامه ی زندگیم در حال اتمام است،می رود تا افق دیگر از خورشید درخشان زندگی بساط خود راازدامنه ی این کوه بلندکند ومن در ساحل این دریای پهناورزندگی نشسته ام وغروب خورشیدرادر آخرین لحظاتش مشاهده می کنم . گویی خورشید خانم دلش نمی آید که طفلش را در این گهواره ی لرزان تنها بگذارد و برود،امّا چه چاره ای جز رفتن است؟تنها چیزی که میتواند اورا در لحظات وداع یار وهمدمی باشد ،چیزی جز قطرات اشکی که بر روی گونه ی قرمزافق جاری کرده نیست.ای کاش می توانستم سکوت غم انگیزی را که در پهنه ی سرخ آسمان نقش بسته ،بشکنم .ای کاش می توانستم با نیم نگاهی خسته مرهمی بردل زخم خورده ی خورشید خانم بگذارم.امّا ....افسوس که آنکس که خودش غمگین وافسرده است وبار غم بر روی دوشش سنگینی می کندرایارایآن نیست.کاش خورشید خانم که از آن دورا دورریزش اشکهای مرا برگونه های تنهایم مشاهده میکند، به من می گفت که افق ریختن اشکهای من چقدر سوزناک است!حالا که اینجا نسشته ام ،دریای متلاطم قلبم را چیزی جز ساحل خسته آرام نمی کنداین جذرومّد هایی که برصفحه ی سفید زندگی ام نقش بسته است،گویای درد هجرانی است که هیچ وصالی راطاقت آن نیست که اثراتش را به قاموس فراموشی بسپارد.ای کاش زورقی شکسته داشتم وقلبم رادرمیان آن می کذاشتم تادمی بر دریاچه ی امید وآرزوهایم گشتی بزند وبا حرکت پاروهای خود کمی خستگی های آن بکاهد.یاد آن روزها که خوشحال وخندان بر قایق سرنوشت سوار می شدم تا شایدازعمق این دریای بی اتنها گوهری کمیاب ومرواریدی نادر صید کنم،به خیر باد.می دیدی که امواج سهمگین آن دریا باآن همه عظمت وصلابت تاب وتوان مقاومت دربرابر دستان خسته ی مرا اشته اند!خورشید خانم هنوز پشت کوه بلند نخفته است این نیم نگاه آخر من که اینگونه سوزان است

هزارن کلام نا گفته رابرای آنان که درک می کنند،  می گوید. این تاوان مظلومیت اوست واین قطره ی اشکی که ازگوشه ی چشمش در حال سرازیر شدن است،چکیده دردهان بی حّد دردمندانی است که از شب تا صبح واز صبح تاشب چشم به حلقه ی ساکت در دوخته اندتا شایداز میان این نامردمان ،مردی بپا خیزدومرهمی بر سینه ی زخم خورده ی آنها بگذارد.

 

این قطره ی اشک صدای ناله ی کودک یتیمی است که دستی خونخوار تکه نان خشکیده ی سفره شان را نیز زینت سفره های خودشان کرده اند.واین کودک بایددر حسرت آن یک تکه نان مادرش سراغ پدرش را بگیرد،«که مادر پس بابا کی برایمان غذا می آورد»

 

این قطره اشک صدای گریه ی کودکی معصوم است که در زیردست مشتی جلاد وخونخواراست که به اسم پیام آوران زندگی ،داروی مرگ را به جای شیر مادر به او می خورانند.

 

این قطره ی اشک صدای ناله ی فقیری است که آبروی خود را در  کف دست گذاشته تا شاید شخصی پیدا شودودلش به حال او بسوزد وصدای جرینگ،جرینگ سکه ای که در کاسه ی وانداخته را با دعای خیری برای آن شخص جواب دهد ودر کناراین فقیر خسته و ژنده پوش درست دربالای پله های همین خانه ای که روبروی آن نشسته است ،مردی سربربالین زنش گذاشته تا صدای گوش نواز سکه های طلا اورا به خواب ببرند.

 

این قطره اشک ،قطره اشک دختر دم بختی است که تاوان فقیری پدر ومادر را می دهدوچشم برحلقه ی در دوخته تا شاید کسی چون خودش راه خانه شان را بشناسدولبخند تحّقق آرزوهای دورودرازش رابه عنوان هدیه ای کوچک ولی پر ارزش به اوتقدیم کند.

 

این قطره اشک ،یکی از هزاران هزار قطره ی اشک جوانکی است که شبانه تنهای تنها درزیر نورماه ،تکیه بردرختی تنها می گذاردوبا این قطرات اشک آن درخت تنها را سیراب می کند.

 

جوانکی که بزرگترین آرزویش هم صحبت شدن با الهه ای است که از آن هزاران افسانه ساخته است ویا نه ....

 

بزرگترین آرزویش تنها نیم نگاهی است که ازمیانه ی پلکهای خسته ی محبوبش، از فرسنگهادور واز پیچ وخم کوچه ی خلوت خانه شان نثار او می کند،وشاید باز هم نه....

بزرگترین آرزویش این بود که شبی از شبهایی که سر بربالین آن تک درخت نهاده است ،با لالایی برگهای درخت به خواب برودودر خواب او را لحظه ای ببیند.واین خود به یک خواب می ماند.

 

واین قطره ی اشک پیام هزاران هزار داغدار خسته را به جهانیان می رساند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:11  توسط محسن رستمی  | 

 
e3lc6a8z5ew7s4vjbfu2.jpg">