|
عاشقانه،عارفانه
|

روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
**********
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خودم بودم
**********
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم هاي هوي مي كرد
مشت بر ديوارها مي كوفت
روزني را جستجو مي كرد
**********
در درونم راه مي پيمود
همچو روحي در شبستاني
بر درونم سايه مي افكند
همچو ابري بر بياباني
**********
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي كردم
درد سيال صدايش را
**********
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم ، نمي داني
**********
بانگ او ان بانگ لرزان بود
كز جهاني دور بر مي خاست
ليك در من تا كه مي پيچيد
مُرده اي از گور بر مي خاست
**********
مُرده اي كز پيكرش مي ريخت
عطر شور انگيز شب بوها
قلب من در سينه مي لرزيد
مثل قلب بچه آهوها
***********
در سياهي پيش مي امد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديكتر مي شد
ورطه ي تاريك لذت بود
************
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام، آرام
مي گذشت از مرز دنياها
***********
باز تصويري غبارآلود
زان شب كوچك ،شب ميعاد
زان اتاق ساكت سرشار
از سعادت هاي بي بنياد
************
در سياهي دستهاي من
مي شكفت از حس دستانش
شكل سرگرداني من بود
بوي غم مي داد چشمانش
************
ريشه هامان در سياهي ها
قلب هامان ميوه هاي نور
يكدگر را سير مي كرديم
با بهار باغهاي دور
***********
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام،آرام
مي گذشت از مرز دنياها
************
روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم كدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم؟
************
بگذرم گر از سر پيمان
ميكُشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي بديدارم
فروغ فرخ زاد

مرگ من روزي فراخواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبارآلود و دور
يا خزاني خالي از فريادو شور
مرگ من روزي فراخواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها ، ديروزها !
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
خاک مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره که در خاکم نهند
آه ، شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناکم نهند
بعدمن ناگه به يکسو ميروند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي ميخزند
روي کاغذها و دفترهاي من
در اتاق کوچکم پا مي نهد
بعد من، با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه مي ماند به جاي
تار مويي ، نقش دستي ، شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هرچه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شکيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند بچشم راهها
ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک !
بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ . . .
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني
فريدون مشيری

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
***
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
مهدی سهیلی
ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟
با اينكه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم " به خاطر تو"،بهش گفتم: "به خاطر هيچكس" پرسيد:
پس به خاطر چي زنده هستي؟
با اينكه دلم داد ميزد "به خاطر دل تو"، با يه بغض غمگين بهش گفتم "به خاطر هيچي" ازش پرسيدم:
تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حالي كه اشك توچشمش جمع شده بود گفت:
به خاطر كسي كه به خاطر هيچكس زنده است.!
چه زيبا گفتم دوستت دارم!
چه صادقانه پذيرفتي
چه فريبنده آغوشم برايت باز شد
چه ابلهانه با تو خوش بودم!
چه كودكانه همه چيزم شدي!
چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم
چه زود به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي
چه حقيرانه واژه ي غريبه ي خداحافظي به من آمد
چه بيرحمانه من سوختم
ولي هنوزهم دوستت دارم
گفتم مي روي: گفت اري
گفتم من هم بيايم؟
گفت جايي كه من مي روم جاي دو نفر است نه سه نفر
گفتم بر مي گردي؟
فقط خنديد.
اشك در چشمانم حلقه زد.
سرم را به پايين انداختم.
دستش را زير چانه ام گذاشت سرم را بالا اوردم
گفت مي روي؟
گفتم اري؟
گفت من هم بيايم؟
گفتم جايي كه مي روم جاي يك نفر است نه دو نفر.
گفت برمي گردي؟
گفتم جايي كه مي روم راه برگشت ندارد.
من رفتم او هم رفت.
ولي
او مدتهاست كه برگشته و با اشك چشمانش خاك مزارم را شست و شو مي دهد.
من به مرگم راضيم اما نمي ايد اجل