تبليغاتX
دل نوشته
عاشقانه،عارفانه

همه شب با دلم كسي مي گفت

سخت آشفته اي ز ديدارش

صبحدم با ستارگان سپيد

مي رود،مي رود،نگهدارش

****************

من به بوي تو رفته از دنيا

بي خبر از فريب فرداها

روي مژگان نازكم مي ريخت

چشمهاي تو چون غبار طلا

****************

تنم از حس دستهاي تو داغ

گيسويم در تنفس تو رها

مي شكفتم زعشق و مي گفتم

هر كه دلداده شد به دلدارش

ننشيند به قصد آزارش

برود،چشم من به دنبالش

برود،عشق من نگهدارش

****************

آه،اكنون تو رفته اي و غروب

سايه مي گسترد به سينه راه

نرم نرمك خداي تيره غم

مي نهد پا به معبد نگهم

مي نويسد به روي هر ديوار

آيه هايي همه سياهِ سياه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 4:49  توسط محسن رستمی  | 

هر چند زحال ما نمي داند هيچ

در خاطره ام جز او نمي ماند هيچ

يك عمر سروديم صميمانه از او

از ما غزلي چرا نمي خواند هيچ

بيهوده مگو زمان مجنون شدن است

ديوانه چه از زمانه ميداند؟هيچ

ان شعله اگر مرا بگيرد خوب است

بي اتش عشق تو بسوزاند هيچ

فردا تن ما چه مي شود؟خاكستر

دست تو چه در كفن بپيچاند؟هيچ

گر عشق زما روي بگرداند،آه

از ما چه به يادگار مي ماند؟هيچ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 4:32  توسط محسن رستمی 


نگه دگر بسوي من چه مي كني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فريبها
تو هم پي فريب من نشسته اي

به چشم خويش ديدم آنشب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ ان ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي

برو...برو...بسوي او ،مرا چه غم
تو آفتابي...او زمين...من اسمان
بر او بتاب زآنكه من نشسته ام

به ناز روي شانه ي ستارگان

بر او بتاب زآنكه گريه مي كند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها

دل تو مال من،تن تو مال او


تو كه مرا به پّرده ها كشيده اي
چگونه ره نبُرده اي به راز من
گذشتم از تن تو زآنكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من

اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو

كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه كُهنه شد

تن تو مانده و عشق بي زوال او!


فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 4:50  توسط محسن رستمی  | 

 
e3lc6a8z5ew7s4vjbfu2.jpg">