تبليغاتX
دل نوشته - تنهایی...
عاشقانه،عارفانه

خیلی سریع ارتباط برقرار کرد توانست به سرعت او را بشناسد و به زبان همدیگر صحبت کنند. بیش تر از آن چيزي که فکر می کرد به يكديگر نزدیک شدند و سریع تر از آن چيزي که فکر می کرد با هم دوست شدند. فقط یك مشکل وجود داشت، در دنیای دو بعدی هر کدام اگر تصمیم می گرفت حركتي انجام بدهد باید از روی نفر دیگر رد میشد و همین طور برای رسیدن به خیلی از خواسته هايشان مجبور بودند همدیگر را زیر پا بگذارند و عبور کنند چون به جز فضای بالای سر نفر دیگر جایی برای عبور نبود. برای دومي کار سختی نبود اما اولي نمی توانست، حرکت نکردن یعنی سکون و حرکت کردن یعنی زیر پا گذاشتن دوست داشتنی ها. از تنها نبودن به اندازه چند روز لذت برد و اما كمي بعد از له شدن زير پا درمانده گشت. تصمیم گرفت تنها بماند، آدم دوم را زیر پا گذاشت و از رويش رد شد و وقتی برگشت معذرت خواهی کند و با او از تصميمش بگويد، ديگر دومي را نديد. باز تنها شده بود اما این بار خودش تنهایی را انتخاب کرده بود. می دانست که در دنیای دو بعدي نمی تواند تنها نباشد و اگر بخواهد تنها ناشد باید آرزوی چیزی را داشته باشد که حتی تصور ناپذیر به نظر می آمد. او فهمیده بود که دوتا بودن شرایط محیطی می خواهد و صرفا خواستنش کافی نیست...!"

داستان" لذت زندگی"

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگ ترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است! آن ها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود ... پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كم تر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟
!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!! چطور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگ ترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:21  توسط محسن رستمی  | 

 
e3lc6a8z5ew7s4vjbfu2.jpg">